امشب قرص ارام بخش را نخوردم 
تا مرگ به ناگاه مرا در نيابد
در لحظه غفلت
دزدانه !!
مي خواهم که هوشيار باشم
آنگاه که او مي رسد
بسان عاشقی که هجرانش
به طول انجاميد
تا با او اشک مبادله کنم
و بگويم
که زمانی دراز در انتظارش بودم
آيا می پنداری که باد
زنی آواره است
که هر دری را مي زند
براي سقف و اجاق؟
آيا باران
رويايی خيس است؟
و آيا ستارگان
اثر انگشت مادربزرگ های زنده به گور من اند؟
آيا ماه عاشقی نوشونده است
که در انتهای هر ماه ،شهريار،
کارد بر گلويش می سايد؟
و آيا قلم
شمعی است که تا ابد
با خودش خلوت کرده است
و اشک های سوزانش
تا آخرين قطره
با آخرين سطر
يار است و می پايد؟
+ نوشته شده توسط ترنم باران |
هنوز هم یادم هست ان چکمه های بلوطی را با ان بند های بلند که به دور ساق پایت می تنید و گره می خورد پی در پی و چه به تو می امد ! و تو که می گفتی درخت بلوط می داند راز گره های کور را... هنوز هم می شکافم لایه لایه اشکهایم را و با سر انگشت می گشایم گره های کور زندگیم را نیستی که ببینی شاه بلوط ها هم عاشق شده اند و هوا پر از ذرات گرده است و درخت بلوط قائم تر شده است هنوز هم که برف می بارد پارو را پنهان می کنم می ترسم تو با ان چکمه های بلوطی از پشت هیچستان انبوه بیایی و من رد امدنت را گم کنم هنوز هم که برف می بارد خورشید را چونان مترسکی که کلاغ ها را به تاش قلم می رانم مبادا که خواب برف های پنبه ای پریشان شود و من باز هم در انتظار ان چکمه های بلوطی شاه بلوط پوست کنم
+ نوشته شده توسط ترنم باران |

به ان نخستین شب می اندیشم
به تجسم پیکره ابلیس در مهتاب
وقتی که طعم داغ بوسه هایت
نفسم را می دزدید !
و نمی دانم کدامین دست
در شرجی ترین شب سال
نخ بادبادکم را چید؟
بی گمان
هنوز هم
که در سردترین گوشه اتاقت
میزان سکوت را کوک می کنی
و بی پروا ودکا سر می کشی
به خواب معصومانه بادبادک هایی می اندیشی که هیچ دستی دیگر پروازشان نمی دهد
به مسافری که بی قصد ماندن
قصد رفتن کرد...
+ نوشته شده توسط ترنم باران |

وقتی برای شنیدن نیست
زمستان پاییز را خواهد بلعید
کاش پیش از انکه بهار
کابوس درخت را بارور کند
به بلند ترین شاخه زیتون دلمان را دخیل ببندیم
شاید که هیاهوی باد میان خلوتی برگ های نبوده اش
ناقوس بودن بنوازد
شاید که این بار
پیش از انکه فصل ها ورق خورند
و سهم من از تو کفش های مانده لنگه به لنگه در پاشنه در باشد
مسافر یک جاده شویم
شاید که این بار دیگر دیر نشود
ساعتی که با بودنمان کوک می شود !
+ نوشته شده توسط ترنم باران |
در آن شب برهنه تو، تو بودی به یاد داری؟ وقتی آفتاب دمید
من، من
تمام شب را روشن کردیم
با چشمهای بیدار
نمی دانم چه اتفاقی افتاد
سردمان شد
و این سرما
سبب شد که از خورشید
برف ببارد !
و همهی این ماجرا را
یا ترس درونی من رقم زد
یا تو، تو نبودی ؟
+ نوشته شده توسط ترنم باران |

تو را پشت سر میگذارم
می گریزم
از واقعیتی که در برم گرفته.
انگار برای بودن باید رفت،
و منتظر اتفاقی بود که هیچگاه نمی افتد.
کاش همین اتفاق نصفه نیمه هم نمی افتاد
و من سوار قایقی می شدم که غرق می شد ،
اگر صدایم نمی کردی ....
و کاش صدا نمی کردی
حالا از دوردست
تنها از دوردست، دوستت دارم.
+ نوشته شده توسط ترنم باران |
روشنترین پیراهن را به تن مي كنم اركيده زرد مصنوعي شكوفه مي كند ميان موهايم به خيابان مي زنم به اشيا بيهوده سلام مي كنم به روزنامه هاي خيس و چروكيده كه با باد بازي مي كنند ته سيگارهاي له شده كه آرام آرام طعم دهانها را از ياد مي برند و نيمكتهاي تنها كه ميان برگهاي خيس نشسته اند اينگونه در آفتاب سرد تك تك سلولهايم را با بيهودگي و جمود هوا قسمت مي كنم و شايد سالها بعد گردشي را با تو بياد بياورم در يك روز رنگين كماني با آفتابي كه مليله دوزي شده در موهايم ! 
+ نوشته شده توسط ترنم باران |

اینکه می دوم و نمی ایستم و می گذرم
نه اینکه سنگدل ام
نه اینکه بی رحم ام
نه اینکه روزمره را از برم
نه !
به خدا نه...
چاره ای نیست
اگر بایستی
اگر از پا بیفتی
زخم ها آنقدر هست که برخواستن را از یادت ببرند...
اینکه می روم
نه اینکه فراموشکارم
نه ...
این رسم و آیین توست که تا هنوز در من جاری ست
این آن است که از من می خواهی
و من برای هرچه از من بخواهی حاضرم...
با این همه
از تو چه پنهان
این روزها حسی رنگ آنچه دلتنگی می خوانندش لحظه ای فکر این عابر خسته را رها نمی کند!
نگاه كن !
این چهار دیوار همان دیوارهای استوار اند که جای تکیه ی دستانت را
هنوز می توان بر دل آنها دید
و این پنجره همان است که با لبخند به روی باران گشودیمش
و ساده اجازه دادیم زیر رگبارش تر شویم
و این عطر ، عطر همان روزهای بی دریغ است
اما در تمام این فضا چیزی کم است
چیزی شبیه نور
شبیه عشق
شبیه تپش
کاش جای حضورت اینگونه خالی نمی ماند...
با این همه
چاره ای نیست!
باید گذشت و گذاشت که بگذرد
نباید ایستاد
بهانه برای فروریختن زیاد است
اما چیزی هست که مرا باز می دارد
از فرويختن! از ايستادن
و هر چه كه هست
اگر چه درون من است
اما رنگ توست!
انگار قطعه ای از روحت در من جا مانده است ...!
+ نوشته شده توسط ترنم باران |

حكايت عصر يخبندان
همان حكايت قطار نرفته و مقصد يخ زده اي است...
كه قلب منجمدم در حسرت رسيدنش
تنها به گرماي نفسي - كه بالا نمي آيد -
دل خوش است...
خوش !!!!!!
+ نوشته شده توسط ترنم باران |

نه برای عشق رفته ام
زمین و زمان را فحش میدهم
نه برای رفتنت
اشک خونین میریزم
و
نه مردن
بهتر از نبودنت است...
فقط
نگاه شماتت بار اینه
ازارم میدهد
+ نوشته شده توسط ترنم باران |