مقاومت با حرفهای بزرگ شروع نمیشود
بلکه با کارهای کوچک
مانند خشخش آرام طوفان در باغچه
یا گربهای که تلوتلو میخورد
مانند رودخانههای بزرگ
با سرچشمهی کوچک
در دل جنگلی
مانند حریقی بزرگ
با همان کبریتی که
سیگاری را هم روشن میکند
مانند عشق در یک نگاه
و به دل نشستن صدایی که تو را جذب میکند
مقاومت با پرسشی از خود
آغاز میشود
و سپس همان سوال را از دیگری پرسیدن.
+ نوشته شده توسط ترنم باران |
بی هیچ ملاحظه ای، هیچ تاسفی، هیچ شرمی،
دیوارهایی به دورم ساخته اند، ضخیم و بلند.
و اکنون با حسی گس در اینجا می نشینم.
نمی توانم به چیزی دیگر فکر کنم: این سرنوشت ذهنم را تحلیل می برد -
که من بیرون، چه اندازه کار داشتم.
وقتی این دیوارها را می ساختند، چگونه ممکن بود متوجه نشوم!
اما هیچوقت از آنانی که می ساختند، حتی صدایی نشنیدم.
چه نامحسوس مرا از دنیای بیرون گسسته اند.

+ نوشته شده توسط ترنم باران |
قطره خونی بر برف
همان تصويریاست
که بيش از همه دوست میدارم.
در آن برهنه میکنم خود را
ابداع میکنم خود را
چشم پوشيده بر تعلیم نزاکت و حیا
و هرچه بيرون اين خشونت است.
چنان لبخندی بیرحم و عبث
که پیشکش میشود به شکستخورده دشمنی .
يا وقتی میآيی،
دهانت هنوز نمناک است
و بیتفاوت،
نگاه میکنم که میگذری.
قطره خونی بر برف
در خود فراهم کردهاست
هر آنچه را که انتظار میکشم
خمیده بر زانوانم
در سربیِ این سکوت .
+ نوشته شده توسط ترنم باران |
قرمزی رنگ نیانداخته بیهوده بر دیوار
صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست
گرته روشنی مرده برفی همه کارش آشوب
بر سر شیشه هر پنجره بگرفته قرار
من دلم سخت گرفته است
از این میهمان خانه مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته انداخته است
چند تن خواب آلود
چند تن ناهموار
چند تن نا هشیار
+ نوشته شده توسط ترنم باران |
کدامین لب ها را لب های من بوسیده اند، و کجا، و چرا
از یاد برده ام، و کدامین بازوان آرمیده اند
تا به صبح به زیر سر من؛ اما باران
امشب سرشار است از اشباح، که آهسته تقه می زنند و آه می کشند
به روی پنجره و سراپا گوش اَند برای پاسخی
و در قلبم دردی خاموش تیر می کشد
برای پسرکانی به یاد نیامدنی که دیگر بار
با خروشی در نیمه شب به من رو نمی کنند
بدینسان در زمستان، درختی تنها می ایستد
که هیچ نمی داند کدامین پرندگان ناپدید شده اند یک به یک
اما خوب می داند که شاخه هایش از پیش خاموش ترند
نمی توانم بگویم کدامین عشق ها آمده اند و رفته اند
فقط می دانم که زمستان سرودی جاری کرد در من
برای مدتی کوتاه، که دیگر سرودی در من جاری نیست
+ نوشته شده توسط ترنم باران |
اما
من از تصویرهای بعدی این شعر میترسم
میترسم خدا تمامی درها رابردارد
بگذارد به روی دوشش و دور شود
دور
دور
دور
آنقدر که من بنویسم:
کلیدهای گمشده روزی پیدا خواهد شد
با قفلهای گمشده چه کنیم؟
+ نوشته شده توسط ترنم باران |
سخت
سرما خورده ام
و همه می دانند چگونه سرماخوردگی های سخت
همه ی نظم جهان را به
هم می زند
...
من خوب نمی شوم مگر بروم در بسترم دراز بکشم
...من هرگز خوب
نبودم
مگر وقتی در پهنه ی جهان دراز می کشیدم
چه سرماخوردگی سختی!..
حالتی
جسمانی
من به حقیقت نیاز دارم
و کمی آسپرین
+ نوشته شده توسط ترنم باران |
یک لحظه خواستم
چون کودکی که ناشیانه دست در آتش فرو برد،
خواستم تو را
+ نوشته شده توسط ترنم باران |
ترس از اینکه پلیس جلوی ماشین را بگیرد
ترس از اینکه شب خوابم ببرد
ترس از اینکه شب خوابم نبرد
ترس از طغیان گذشته
ترس از پروازِ حال
ترس از تلفنی ک نصفِ شب زنگ بخورد
ترس از امواج الکتریکی
ترس از اضطراب
ترس از شناسایی زوریِ جنازه ئ دوست ات
ترس از بی پولی
ترس از پولِ زیادی ،
ترس از پرونده های روانی
ترس از اینکه دیر ، ترس از اینکه زودتر از دیگران برسی
ترس از این ک روز با نوشته ای غمناک شب شود
ترس از اینکه بیدار شوم و تو رفته باشی
ترس از این ک عاشق نباشم ، ب اندازه کافی عاشق نباشم
ترس از مرگ
ترس از عمرِ طولانی
ترس از مرگ
( این را ک یکبار گفته بودم )
+ نوشته شده توسط ترنم باران |
ماندهام
چگونه تو را فراموش كنم
اگر تو را فراموش كنم
بايد
سالهايی را نيز كه با تو بودهام
فراموش كنم
دريا را فراموش كنم
و كافههای غروب را
باران را
اسبها و جادهها را
بايد
دنيا را
زندگی را
و خودم را نيز فراموش كنم
تو با همه چيز درآميختهای.
+ نوشته شده توسط ترنم باران |