من آبگیری در یک مکان ِ آرام هستم
من رو در رو،
با آسمان پهناور خوش و بش می کنم
من ستارگان و ماه مجلل را می شناسم
و نسیمی را که مواج گونه می دود
اما چرا همیشه برایم از دوردست
صدای زیبای دریا را می آورد؟

من آبگیری در یک مکان ِ آرام هستم
من رو در رو،
با آسمان پهناور خوش و بش می کنم
من ستارگان و ماه مجلل را می شناسم
و نسیمی را که مواج گونه می دود
اما چرا همیشه برایم از دوردست
صدای زیبای دریا را می آورد؟

آن روز که رفتی
به جای برگ
از درختان
برف می بارید
من
کنار رفتنت
خیره مانده بودم به دور
و نیمکت
سراسر برگ سفیدی بود
پُر از
خاطره ی نانوشته ی تو ..
اینک
تمام خیابان های شهر
زیر مجسمه ای
شبیه ِ من
به آخر می رسند !

کلمات نمیتوانند کوهها را جا به جا کنند
حتی نمیتوانند در خانهام را باز کنند.
ولی وقتی تو از خانه رفتهای
در را به رویشان میگشایم
دنج گرمی برایشان میسازم
مثل پرندههای بیجانی که به پنجره برخورد کردهاند.
دیگر نه آنها از آواز خواندن خسته میشوند
نه من از شنیدن آوازشان.
شالی که برایت خریدم
از ساتنِ صورتی و سبز
همان شالی که به چشمت زیبا میآمد
و میخواستی همیشه به گردنت باشد
کسی دیگر بوسیده،
در اتاق هتلی جا گذاشتی......
باران وحشتناکی میبارید
ما در اتاق زیر شیروانی عشقبازی میکردیم
در پنجرهی بادامی آسمان
ابرهای ماه مارس جاری بودند.
دیوارهای بیخستگی اتاق،
ارواحمان زیر نقاشیهای گچی
مخفیانه در جهانی سنگی
میرقصیدند.
گفتی: «قراراست با بالها بر تو فرود بیاید »
دیر یا زود کرهی زمین و کرات دیگر با هم فرو میبارند
«مهم نیست، لورلی. بهت گفته بودم»
پروازم با پرها فروبارید
دیگر نمیدانستم
که خانهام را کجای دنیا رها کردهام.
از پشت سر صدا میزدی
«بهم بگو، بهم بگو
کیخوشکلتره؟ مردم یا بارون؟»
باران وحشیانه میبارید
بارانی به تمامی هذیانی
و ما در اتاق زیر شیروانی عشقبازی میکردیم
آرزو داشتم که آن ماه مارس
هرگز به پایان نمیرسید.
مانند رودخانههای بزرگ
با سرچشمهی کوچک
در دل جنگلی
مانند حریقی بزرگ
با همان کبریتی که
سیگاری را هم روشن میکند
مانند عشق در یک نگاه
و به دل نشستن صدایی که تو را جذب میکند
مقاومت با پرسشی از خود
آغاز میشود
و سپس همان سوال را از دیگری پرسیدن.

قرمزی رنگ نیانداخته بیهوده بر دیوار
صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست
گرته روشنی مرده برفی همه کارش آشوب
بر سر شیشه هر پنجره بگرفته قرار
من دلم سخت گرفته است
از این میهمان خانه مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته انداخته است
چند تن خواب آلود
چند تن ناهموار
چند تن نا هشیار